حدیقه، کارگر گونی بافی
پروانه قاسمی
Ghassemi2@yahoo.ca
سوت اول کارخانه را که می شنیدیم می دانستیم که تا چند دقیقه دیگر می آید
سوت دوم کارخانه، خیابان پُر از کارگرانی که با دوچرخه ویا پیاده می آمدند، می شد
سوت سوم به خانه می رسید...
برای اولین بار بود که مرا با خود سرکارش می برد
همیشه دلم می خواست ببینم چه کار می کند
وارد کارخانه شدیم، به همه می خواست بگوید که من بچه برادراش هستم
خیلی سعی کرد ولی کسی صدایش را نمی شنید
من با چشمان باز به همه جا نگاه می کردم
دستگاه های سیاه و بزرگ بالا و پایین می رفتند
سر هر دستگاهی کسی ایستاده بود و مراقب بود
از پهلوی هر کس که می گذشتیم، می گفت، یعنی داد می زد که من کی هستم،
آنها هم داد می زدند چی؟...
آنقدر صدای دستگاه ها بلند بود که کنار هم،
در گوش هم داد می زدند، ولی صدای همدیگر را نمی شنیدند
من با تعجب به صورت همه نگاه می کردم...
یا صبح زود می رفت شب می آمد و یا شب می رفت فردا صبح می آمد
نمی دانم چند ساعت کار می کرد ولی می دانم فقط برای خواب می آمد
هیچوقت آرام حرف نمی زد،
همیشه با داد و فریاد صحبت می کردو همیشه خسته بود از همه چیز
آن روز فهمیدم چرا اینطور بود...
بعضی وقت ها شب ها که خوابم نمی برد، می شنیدم که گریه می کرد،
نگران بود
می گفت دستگاه های جدید آمده می گویندخیلی ها اخراج خواهند شد
همیشه نگران بود،
اگر برادرش نبود زندگی شان خیلی سخت تر از این می گذشت
ولی برادر هم هر از چند گاهی، شب ها می آمد، شب ها می رفت
مدت ها بود به تهران رفته و مخفی زندگی می کرد...
زندگی اش رفته رفته مثل همه کارگرهای دیگر سخت تر می شد
یک بار خواستند بازنشستش کنند ولی توانست رئیس کارخانه را راضی کند و بکار ادامه دهد
چون اگر کار نمی کرد وضع زندگی بدتر از قبل می شد...
وقتی برادرش را کُشتند، دیگر هیچکس را نداشت
آنقدر گریه و زاری کرد، خودش را زخمی کرد که همه صورتش را خون گرفته بود
وقتی دست هایش را گرفته بودم تا به خودش صدمه ای نزند، آنقدر به من فحش داد و بدو بی راه گفت...
می گفت برادرم را تو کشتی و بارها از حال رفت...
دیگر مرا نمی توانست ببیند، وقتی مرا می دید حالش خراب می شد
بهتر دیدم وقتی می آمد تا باقی خانواده را ببیند، برای چند روزی به جای دیگر بروم...
موقع بازنشستگی رئیس کارخانه گفته بود، از موقعی که به دنیا آمده ای کار کرده ای؟
چون در یکی از خانه های کارخانه زندگی می کرد،
او و کارگران دیگر را بعد از بازنشستگی از خانه به طرز فجیعی بیرون انداختند...
چون کسی را نداشت، چون جایی برای رفتن نداشت،
پاسدارهای رژیم اسلامی تمام وسائل اش را در خیابان میان گل و لای ریختند وخودش را بیرون انداختند...
می گفتند مثل دیوانه ها در خیابان دادو فریاد می کرده...
بیست سالی از مرگ برادرش می گذشت،
وقتی برای تبریک عید به خونه زنگ زدم،
آنجا بود و برای اولین بار بعد از بیست سال با من حرف زد،
او دیگر مرا بخشیده بود،
دو باره برای برادراش سوگواری کرد، با هم حرف زیادی نزدیم بیشتر گریستیم،
ولی این بار دیگر مرا بخشیده بود
فهمیده بود که جلادان شاه برادرش را کشتند و قبول کرده بود که من هم همچون برادراش برای آرمان هایمان مبارزه کرده ومی کنیم
دیگر فهمیده بود که در مبارزه علیه رژیم های دیکتاتوری چون رژیم شاه و رژیم جمهوری اسلامی عزیزان زیادی را از دست داده و می دهیم و مبارزه همچنان ادامه دارد
اگر پدر را کُشتند، فرزندانش بلند خواهند شد و مبارزه ادامه پیدا خواهد کرد...
***
از زمانی که دختر هفت، هشت ساله ای بود در کارخانه شروع به کار کرد،
صبح تا شب و شب تا صبح، کمتر می خندید، همیشه با داد حرف می زد،
گاهی شب ها در تنهایی گریه می کرد
دیگر کمتر کسی از خانواده اش زنده بود...
وقتی مُرد چیزی نداشت
تنها یک صندوق کوچک که در آن چند وسیله و لوازمی که به یادگار نگه داشته بود
چیزهایی باقی مانده از وقتی که به ایران مهاجرت کرده بودند
باکشتی از دریای خزر گذشتند و به ایران آمدند،
پدر اهل باکو بود و با آنها نیامد،
مادر با چهار فرزنداش با خواهران و برادران خود به ایران مهاجرت کردند...
دوران سختی بود، زندگی به فقر و بدبختی گذشت....
او و برادراش خیلی زود از سنین کودکی شروع به کار در کارخانه کردند...
حدیقه کارگری از کارخانه گونی بافی بود و مثل کارگران دیگر،
تنها آرزوی دنیای دیگری را داشت
تقدیم به کارگران و زحمت کشان